|
یک چاه است ، یا برکه در شب چشم دختران این شهر نگاه می کنم ماه من در آنها تکرار می شود هزار هزار می شود تصویر تو ماه من روشن و درخشان
اگر روزی در شبم طلوع نکنی من در سیاهی هزار چاه ، هزار برکه غرق می شوم
پی نوشت : من شاعر نیستم این هم شعر نیست + نوشته شده در توسط پژمان پاكدل |
نهال های جوان انار سرمای زمستان را تاب بیاورید که بهار پستانهایتان از خون پرشود تا درد چیدنشان را ببینید . کرمهای ابریشم خوب برگ ها را گاز بزنید ، تا در بهار با خیال بال های رنگارنگ و پرواز در باد توت پزان در دیگ های آبجوش خفه شوید . جوانی ام تباه شده در ترس های مدام و دلهره های بزرگ و می شنوم که می گویند : صبر کن ، کار کن ، فردا . . . + نوشته شده در توسط پژمان پاكدل |
باران پشت پنجره است ، پشت پنجره اتاقت و تو چل گیس باد شانه می زنی به سیاهی بخت من ، میان باد و باران ، من اینجا هستم ، پشت همین پنجره و با چشم یاغی ام تماشایت می کنم . با چشم های من ببین دیوارها کاهگلی شکم داده بودند ، گرد و بزرگ . امروز و فرداست که بزایند و بچه شان مرگ را پس بیاندازند و چشم های من چه خوب مرگ را می شناسد . قبرستان بزرگ . قبرستان بزرگ روستایی میان دره ی مه اندود . از من میان کوره راه های سنگ لاخ گذشتم ، من پیامبری بی عصا ، بی مرید ، بی کتاب در آن ور رودخانه شغالی مرده بود ، سرخی خونش آماسیده به سیاهی سنگ و پوسیدگی برگ ، با دهانی نیمه باز و چشم های تاریک . و من می اندیشم که درون سلول های مغزش در لحظه مرگ چه می گذشت و وقتی دندانی های سگ تنش را می درید " من یک شغالم ، من هستم ، نمی میرم ، نمی میرم ، صبح که شود باز می خزم میان این کوه ، باز می دوم ، با پاهای که حالا شکسته و این شکم پاره ، شب از سرم بگذرد صبح من هنوز یک شغالم " نه ! اینها خیالات پیامبری است با خیال اینکه حیوان ها هم درکی از جهان دارند . و شغال هیچ وقت نداست شغال بود خوش به حال شهر شما و باران ش ، از آسمان اینجا جز دلتنگی تو چیزی نمی بارد . + نوشته شده در توسط پژمان پاكدل |
|
| ||||||