زينب بيگم
همسر شهسوار مرد عمو
جان چشمهايش دارد كور مي شود و هر وقت در خيابان ميبينمش مرا نمي شناسد و مي روم جلو بغلش مي كنم مي بوسمش ما ت من مي شود ومن مي گوييم من
پژمانم پسر هاني هاني برادري كه
برادرت نبود و
زن عمو جان ديگر نمي تواند راه برود
زينب
زن شهسوار كه هميشه مي خنديد عينك
ته استكاني بهچشم
مي زد عينك مي چسبيد پشت پلك هايش
من هميشه در روستايمان در خانه اشبودم پير زن
مهربان در تنور برايم نان كماج مي پخت
و مي گفت زنده بمانمتا
عروسي پژمان را ببينم و زنده نماند و حالا هفت روز است كه مرده ماهپيش سكته كرد نمي
توانست حرف بزند خيره نگاهت مي كرد و نمي شناخت مرا . مي
خواستم بگوييم منم پژمان همان كودك بازيگوشي كه با سر و روي خاكي ازكوچه باغ ها مي گذشت و
به خانه تو مي رسيد خيره مي شد به عكس سياه و سفيدروي ديوار
عكس ِ زير تيرهاي چوبي و مي پرسيد او كيست تا تو باز از شهسواربگويي
عمو
جان يادت هست آن روز ها كه با هاني بابا مي نشستيد توي بهار خواب خانه قديمي و كوچك يادت
هست وقتي هاني بابا مرد تو هم خنده يادت رفت يادم
هست خوب يادم
هست خوب عكسش
هنوز درون آلبوم است پدرم با سبيل هاي سياه و شلوارپاچه گشاد و دو نقطه نوراني درون چشمانش كنار تو و كراوات پت و پهنت دونقطه نوراني درون چشمانت آي چه سخت است باور اينكه چشمان پدر پر از خاك است و
چشمان تو ديگر نمي بيند زن
عمو جان ديگر نمي تواند راه برود زن
عمو جان كه هميشه بوي مشك عنبر مي داد ... چه
سخت است باور مرگ در زندگي باور
پيري من
فقط 21 ساله ام
مرگ هر فرد يك تراژدي است اما مرگ 20 ميلون تن صرفا يك آمار است
استالين
استالين استالين عزيز حرف تو را من مي فهمم . خوب هم مي
فهمم كه آمار مدام مرگ مي شنوم . وقتي مي گويي 20 تن كشته شدند انگار در
مورد كشته شدن يك گله گوسفند سخن مي گويند .
و تو استالين عزيز 20 ميليون نفر را كشتي ....
دمت گرم
كتاب استالين مخوف را مي خوانم از اين همه جنايت نفسم مي گيرد