|
ساختمان دو طبقه است ، پشت پنجره اش نه شمعدانی است نه پرده های سفید در آن خانه هیچ دختری نیست که در آینه موهایش را شانه کند و لبش را سرخ ، خانه روی کوهپایه است . در برابرش کوچه است با شیب تند ، کوچه تا پایین می رود و باریک و باریک تر می شود در امتداد کوچه یک ردیف نهال لاغر وتنک با باد خم و راست می شوند . شیب خیلی تند است آنقدر که هیچ پسر هژده ساله ای با موهای ژل زده و شلوار جین سوار بر دوچرخه قرمز نمی تواند از آن بالا بیاید . اما مطمئنم روزی پسری با دچرخه از این شیب بالا می آید از زیر سایه خنک درختان پرشاخه و برگ می گذرد و خیره می شود به پنجره ساختمان دو طبقه ، زنگ دوچرخه را می زند ، دختر برس را از وسط موهایش می کشد بیرون لب هایش را به هم می ساید مزه رژ را احساس می کند ، پشت پنجره می رود ، از بالای گل های شمعدانی به پسر می خندد . دختر سوار ترک دوچرخه می شود و پسر رکاب می زند . پنجره هنوز خالی است . نهال ها لاغرند . شیب تند است و آن دو برای همیشه با دوچرخه قرمز رفته اند. + نوشته شده در توسط پژمان پاكدل |
+ نوشته شده در توسط پژمان پاكدل |
|
| ||||||