|
بوی نم می ده . اما کتاب هنوز قابل خوندن . پیدا کردن یه دیوان پاره پوره از توی انبار خونه می تونه شبیه معجزه باشه... بی خیال نوشتن داستان شدم شش ساعت سرم توی کتاب بود . پوشش یه خبر هم داشتم که نفله (یه اسم مجازی) روی فرستادم . سیف فرغانی دوست تازه من واله شعرهاش شدم . نتیجه اخلاقی به انبار خونه تون بیشتر توجه کنید
ملک دنیا و مردمان در وی گورخانه است و مردگان در وی هر که را دل در او قرار گرفت گر چه زنده است نیست جان در وی این جهان بر مثال مرداریست اوفتاده بسی سگان در وی آدمیزاده چون خورد چیزی که سگان را بود دهان در وی؟ گوشتی لاغر است و چندین سگ زده چون گربه ناخنان در وی عدل را ساق لاغر است ولیک ظلم را فربه است ران در وی اندراین آزمونسرا ای پیر طفل بودی شدی جوان در وی چشم بگشا ببین که نا مَدهای بهر بازی چو کودکان در وی خاک دنیاست چون وَحَل، زنهار مرکب خویشتن مران در وی اندراین غبر هیچ آب مخور که گلوگیر گشت نان در وی آرزوها نوالهای چرب است نیست چون پیه استخوان در وی گر چه شیرین بود چو نوش کنی نیش بینی بسی نهان در وی عرصهی ملک پر ز دیو شدهست نیست از آدمی نشان در وی همه را یک سر و دو رو دیدم آزمودم یکان یکان در وی جمله از بهر لقمهای چو سگان دشمنانند دوستان در وی چون زر کم عیار قلب آمد هر که را کردم امتحان در وی ******************** هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد هم رونق زمان شما نیز بگذرد وین بوم محنت ازپی آن تا کند خراب بر دولت آشیان شما نیز بگذرد باد خزان نکبت ایام ناگهان بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد آب اجل که هست گلوگیر خاص وعام بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز این تیزی سنان شما نیز بگذرد چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد بیداد ظالمان شما نیز بگذرد در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت این عوعو سگان شما نیز بگذرد آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست گرد سم خران شما نیز بگذرد بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت هم بر چراغدان شما نیز بگذرد زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت ناچار کاروان شما نیز بگذرد ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن تاثیر اختران شما نیز بگذرد این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد بیش از دو روز بود از آن دگر کسان بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم تا سختی کمان شما نیز بگذرد در باغ دولت دگران بود مدتی این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد آبیست ایستاده درین خانه مال و جاه این آب ناروان شما نیز بگذرد ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع این گرگی شبان شما نیز بگذرد پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست هم بر پیادگان شما نیز بگذرد ای دوستان خوهم که به نیکی دعای سیف یک روز بر زبان شما نیز بگذرد ------------------ دل را چو به عشق تو سپردم چه کنم؟ دل دادم و اندوه تو بردم چه کنم؟ من زنده به عشق توام ای دوست ولیک از آرزوی روی تو مردم، چه کنم؟
+ نوشته شده در توسط پژمان پاكدل |
آن روزها هنوز داریوش خواننده خوبی بود و دختر معنی گناه نداشت ، مادر سیگار ۵۷ اش را در نعلبکی آبی و آبی خاموش کرد ، سیگار جزی کرد ، آب درون نعلبکی آبی ( درونش لیلی و مجنون هم را می بوسیدند) خودش را از تتون نسوخته سیگار بالا کشید پنجاه هفت چاپی را خیس کرد تا به کمر شکسته فیلتر برسد . گفت : دختر سگ بشن بد می بینی ها حالا هی بزک کن دندانهایش را به هم فشار داد با دست راست و چهار النگوی ارثی(همانهایی را که فروخت تا پدر نمیرد و پدر مرد)روی زانوی برهنه و چاقش زد و پی حرفش را گرفت: اونا هیچی حالشون نیست فقط می خوان به یکی گیر بدن که بگن هستن ... آن روزها هنوز مادر دندان داشت و می توانست پدر را ببوسد و پدر می گفت (خیال می کرد) روزی می شود بی اجازه حرف زد . . . . . . شش ماه می نویسم و نمی شه هر جا دختری حرف می زنه سعی می کنم بفهمم از چه دایره لغت خاصی استفاده می کنه ، یک سر رسیده پر شده دارم از یادداشت های بی سر و تهی که برداشتم و صد تا تصویر به هم نچسبیده . حالا به صالح اعلا حق می دم کتاب سفید چاپ کنه . . . + نوشته شده در توسط پژمان پاكدل |
صبح بی آنکه نماز صبح را بخوانی ، سویچ ماشین را برداری بدون اینکه در خانه را در طلوع خورشید آرام ببندی ، رفتی... صبح که بیدار شدم پوریا گفت : فقط کمی حالت به هم خورده رفتی بیمارستان و باز به من آب قند داد ، پروانه گفت : تو رفت پیش خدا ، به مادر گفتم الان بابا کجاست ، گفت : الان رسیده بهشت و من دیدم که چه طور تنت را در گور گذاشتند و خاک ریختند خاک خاک خاک... روی چشمهایت روی دستهایت ... دلتنگم ، شد هفت سال و من هنوز گریانم . تو که رفتی من دارم برای روزهایی چهارده سالگی خودم گریه می کنم . روزهایی که می خواستمت و نبودی ... خوب دیدی که بعد از تو زندگی برایم شد کابوسی مدام از گریه و تنهایی ... پدر آن تیشه که بر خاک تو زد دست اجل تیشه ای بود که شد باعث ویرانی من بی اشک و غم حسرت همه مهمان منند قدمی رنجه کن از مهر به مهمانی من + نوشته شده در توسط پژمان پاكدل |
اين هم بلايي شده است. با كسي قدم مي زنيد، او با تلفن همراهش صحبت
مي كند، او پيش توست و دارد با فرد ديگري تلفني صحبت مي كند و يا در حال
پيامك دادن است. يا وقتي به يك ميهماني خانوادگي مي روي، جوانها در حال
بلوتوث بازي هستند و پيرترها پاي تلويزيون نشسته اند.
+ نوشته شده در توسط پژمان پاكدل |
|
| ||||||