|
روزها تکرار مدام خورشیدی هستند در رفت و آمد این ذهن ماست که آنها در تن اعداد قالب می کند و بر آنها نسبت می بندد و یکی از همین نسبت ها می گویید من 20 تا 365 طلوع پیش متولد شدم . و حالا وارد بیست و یکمن سال می شوم . به مناسبت تولدم یک متن از خودتان به من هدیه دهید. + نوشته شده در توسط پژمان پاكدل |
دنياي بي سكوت! + نوشته شده در توسط پژمان پاكدل |
شجاع ترین سربازی است که دیده ام از هیچ نمی ترسد نه از گرمایی گلوله نه مین ها حتی از خمپاره ها هر بار می گوییم این بار دیگر می میرد تا باز می بینم زنده است و دارد می جنگد . حتی شجاع ترین سرباز ها هم یک روز از جنگ خسته می شوند از خنده های دروغین از دلتنگی ها از عادی شدن مرگ . آن وقت است که باید در سنگرت بمانی و برای او یک سیگار بپیچی . . . هی رفیق طاقت کن جنگ تموم می شه ، خودت گفتی که اون منتظره . . . رفیقت با پوزخند به چهره تو خیره می شود و می گویید : منتظر نموند . . . کم کم چشمهایش پر می شود ، با تمام شجاعتش به سخت ترین شکل ممکن لرزیدن شانه هایش را به دست های تو می دهد . و تو می دانی که شکست یعنی چه و چگونه شجاع ترین سرباز جان می سپارد . * * * هی رفیق می دونی که تو دنیای من صدای مهرپویا و سازش چه معنی داره ؟ این ترانه با همه غم صدای مهرپویا* و ناله سیتارش تقدیم به تو چو یک کبوتر آواره بگیرمت به دامن تو را نمی شناسد اینجا کسی به جز دل من وای تو را نمی شناسد اینجا کسی به جز دل من صدای گریه آلود م را به گوش خسته بسپار تو با دل شکسته امشب دل مرا نگه دار تو با دل شکسته امشب دل مرا نگه دار . . . * * * درک ماجرا سخت ِ اما این نوشته فقط یه مخاطب داره شجاع ترین همسنگرم . ------------------------------------------------- نمونه ای از ترانه های مهرپویا برای دانلود : + نوشته شده در توسط پژمان پاكدل |
وقتی بچه بودم شبها از ترس خدا تا صبح نمی خوابیدم . او آن وقتها خشن بود ، بدون ترحم ، همان لحظه آدم را مجازات می کرد ، گاهی فکر می کردم چه طور می شود از دست خدا به پناه شیطان گریخت ، هر وقت نام خدا برده می شد چهار ستون بدنم می لریزید یاد معلمان می افتادم ، می گفت کسانی که نمازشان را نخوانند بی برو برگردد خدا خانواده شان را نابود می کند و همه بلا ها بر سرشان نازل می شود ، آن قدر خدا آن وقت ها سختگیر بود که ممکن بود برای یک دروغ پدرت را از کار بیکار کند و تو را به جهنم بفرستد . مدام کابوس ، ترس ، دلهره ، همیشه نگرانی ، آن معلم کودکی ام را تباه کرد . شب های که روزش یک دروغ گفته بودم یا گناهی کرده بودم تا صبح از ترس خدا خوابم نمی برد ، خدا بخشش در کارش نبود . بعد از دوران ابتدایی وظیفه ترساندن من از خدا به دوش معلمین راهنمایی ام محول شد ، معلمی داشتیم که می گفت فقط در کل دنیا شیعیان به بهشت می روند ، یا اگر برای امام حسین گریه کنید همه گناهانتان بخشیده می شود ، او داروخانه از احادیث داشت ، برای سر درد یک آیه ، برای کمر درد چند ورد مذهبی . . . در دبیرستان خدا یک قانون داشت ، رفتی سراغی دختری کسی را می فرستم سراغ مادرت ، خواهرت ، زنت ! ! ! ، خدا در آنجا کمی منطقی تر شده بود ، می شد با کنار آمد . * * * با خدا در روستا همسایه بودیم ، یادم نمی آید کی به کوچه ما آمده بود اما از همان اول بود ، من با او دوست بودم ، خیلی باهم حرف می زدیم هر روز کل روستا را باهم می گشتیم کم کم به حرف هایش علاقه مند شدم ، قاری قران شدم ، قران را حفظ کردم ، شروع کردم به کتاب خواندن ، خدای من هم سن و سال من بود ، اما همیشه یک گام جلوتر آن وقت ها هم بی پناه بودم مثل حالا که بی پناهم همیشه از بی پناهی به او پناه می بردم ، خدای من آن وقت ها با احساسش قضاوت می کرد ، تا اینکه ما از روستا به شهر آمدیم خدا در روستا ماند با صورت آفتاب سوخته ، لباس های خاکی و کتاب کهنه ای که زیر بغلش بود ، خوب یادم هست که وقتی وانت از جاده روستا با گرد وخاک دور شد او هنوز در جاده ایستاده بود و سرد و صبور مرا نگاه می کرد ، حالا سالهاست و او در همان روستا مانده ، با رسیدن من به منطق خدا هم بزرگ ومنطقی شد ، هر چه من خشونت جهان را بیشتر کشف کردم او خشن تر شد ، با خودم می گوییم کاش هیچ وقت او را در روستا تنها نمی گذاشتم . . . پ.ن : این حرف ها را علی حشمتی(چیزی بیشتر از یک دوست) امشب به من گفت من هم نوشتم تا خدای او هم در نوشته های من باشد . * * * حالا خدا را پیدا کردم ، هر کسی خدا را در جایی می بیند ، یکی مثل حاج قربان در ناله دوتارش ، یا که حافظ در گل سرخ ، مثل خیام در منطق . . . من خدایم را در نوشتن پیدا کردم ، وقتی می نویسم خدا جاری می شود ، خدا مرا سر خوش می کند . من به او مبتلا شده ام . قلم در دست من خدا را می بوسد
* * * توی این نوشته دنبال هیچ نگردید به جز حرف های انسانی که خدایش را ورای قالب و سبک به شما پیش کش کرده . .. + نوشته شده در توسط پژمان پاكدل |
هر که مرا آدم حساب کند خودم که می توانم خودم را آدم حساب نکنم ! می بینید به همین راحتی می شود منطق آدم ها را دور زد قوانین را خوش خوشک با دنده سبک چرخید در حالی که یک استکان چای داغ در دست داری . . . حالا من آدم نیستم موجودی هستم یگانه با دو پا دو دست و یک سر بی اعتقاد که می تواند . . . ؟ که می تواند . . . ؟ هر چه فکر می کنم می بینم هیچ نمی توانم . . . پس موجودی هستم یگانه با دو پا دو دست و یک سر بی اعتقاد که می تواند بفهمد که هیچ نمی تواند به همین راحتی . . . پ .ن : ما در دنیایی محدود و نا مشخص زندگی می کنیم ، کوری هستیم محبوس در اتاقی پر از گنج . . . * * * ساعت از دوازده رفته همه خوابند . محسن نامجو دارد با آرم ترین صدای ممکن می خواند : سر رسید دفتر روز است نه شب . . . سه تار گوشه اتاق وسوسه ام می کند . اما می ترسم صدایش روی اعصاب و شب و مادر و پریسا برود و من از هوس دل خویش خواب عزیزی را بر آشوبم که تنها لحظه های بی دغغه اش در خواب پیدا می شود . . . * * * یادم باشد از مادرم پروین بنویسم زنی که کابوس شهر و صلابت برنوی پدرش او را پناهنده رویا ها کرده است . زنی که تلخی این روزگار فقط از همسرش تصویر مردی را یادگار گذاشت کلاشینکف به دست در نخلستان های خرمشهر . . . مادر از خدای من هم پیر تر است . . . + نوشته شده در توسط پژمان پاكدل |
|
| ||||||