|
وصيت نيمي از سنگها،صخره ها ،كوهستان را گذاشته ام بادره هايش ،پياله هاي شير به خاطر پسرم نيم دگر كوهستان ، وقف باران است درياي آبي و آرام را با فانوس روشن دريايي به دوستان دور دوران سربازي كه حالا پير شده اند. رودخانه كه مي گذرد زير پل مال تو دختر پوست كشيده بر استخوان بلور كه آب پيراهنت شود تمام تابستان هر مزرعه و درخت كشتزار و علف را به كوير بدهيد،ششدانگ به دانه هاي شن،زير آفتاب از صداي سه تار من سبز سبز پاره هاي موسيقي كه ريخته ام در شيشه هاي گلاب و گذاشته ام روي رف يك سهم به مثنوي مولانا دو سهم به "ني" بدهيد و مي بخشم به پرندگان رنگها،كاشيها،گنبدها به يوزپلنگاني كه با من دويده اند غار و قنديل هاي آهك و تنهايي و بوي باغچه را + نوشته شده در توسط پژمان پاكدل |
خوب ببين . خوب خوب . چشم بازكن . رنگ ها را درك كن . صدا ها را . مثل همين شرشر باران روي ايوان . مثل طراوت باران روي برگ هاي توت . خوب ببين . + نوشته شده در توسط پژمان پاكدل |
امروز توي جلسه ماتيكان بودم . وقتي بچه ها داشتن در مورد اردو حرف مي زدن اين داستان رو نوشتم . كاش داستان باشه . . . + نوشته شده در توسط پژمان پاكدل |
شعر مال سال ۸۳ است توی مرور خاطراتات پاره پوره کشف شد . شعر مشترک من(پژمان) و پيمان : می ترسم چون پدرانم می ترسم از سرما از گرسنگی من می ترسم از باد که کلاهم را با خود خواهد برد و اين ترس مرا به آستان هزار راهی وا می نهد وز اين ره ها يکی مرگ و يکی صبر و يکی بی راه است که مرا جز صبر با هيچش کار نيست تنها صبر چون صبر هزاران ساله پدرانم وتنها صبر مرا به آستان مرگ می نهد پاییز ۸۳ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ این شعر هم از الهام ميزبان است . نمی دانم چند جشنواره را برده نمی دانم چه سبکی شعر می گویید فقط می داند شاعر است و می تواند خوب شعر بگویید . تنها برهنه و خیس به دنیا می آییم و پس از آن همه چیز پیوسته بدتر می شود .جایی در یک گوشه از زمان هی دارم بدنیا می آیم در حالی که جایی در گوشه ی دیگرش فقط سعی می کنم زنده بمانم . . .
زنده ام مثل بچه ای ترسو که خودش را به خواب . . . می فهمی؟
مثل یک جفت پای آویزان در تکان طناب، می فهمی؟
مثل لجبازی درختی که باد هی هر چه داشته برده
مانده ام روبروی ِ تنهاییم، بین بیست و سه شمع که مرده
هی نفس می کشم درون ِ خودم، توی تاریکی شبی سنگین
مثل یک گورکن که در گودال، لحظه هر لحظه می رود پایین
یک کلاغ سیاه منتظر است، تا ببیند فقط شکست مرا
عشق اما طناب ساده دلی است که به خود، که به هیچ بسته مرا
زنده ام توی دست های کسی، که به من گفته دوستم دارد
زنده ام زیر برف سنگینی که بر این سنگ قبر می بارد
زنده ام مثل پا شدن از خواب، در فراموشی صدای کسی
زنده ام . . . و فقط مهم این است که در این برف رد پای ِ کسی . . + نوشته شده در توسط پژمان پاكدل |
سکوت حرف من و گریه پاسخ تو . . .ما چقدر زیاد حرف می زنیم نه ؟
* * * * هی عشق تاریک من . درد هم لبخند خودش را دارد خوب نگاه کن بعد بگو تو الکی خوشی ... * * * * آتشم که شعله می کشم .... * * * * ما تنهاییم کاش مادر گریه نکند . * * * * گرسنه بود . نهار نخورده آمده بود تا مرا ببیند و من از اینجا فهمیدم دوست داشتن واجب تر از ضعف معده است و در یک نها شاهانه من و او شکوفه بادام خوردیم . پ.ن : حداقل اینجا که می توانیم خودمان باشیم . چون اینجا همه سایه ایم و من اینجا درد را بی شرم تحریر می کنم . + نوشته شده در توسط پژمان پاكدل |
|
| ||||||